ما برگشتیم خونه
سلام عشق مامان![]()
20روزی بود که رفته بودیم خونه مامان مهشید عزیزم خیلی بهشون زحمت دادیم همه شون خیلی به فکرم بودند مواظبم بودند هروز عصر یکیشون برامون تنقلات میخرید یک روز خاله شیرین یک روز خاله بهاره یک روز دایی محمودت
یک روز که خاله بهاره از امتحان امده بود فیلم رد کارپت را گرفته بود گفت برای اینکه حوصلت سر نره خریدم. باباجونم همش چیر های نوبر میخریدند. از دست خاله شیرین کلی میخندیدم
مامان مهشید غذا خوشمزه میپخت ،بدون که بگم کارهام را میکردند ممنونم از همشون. به من که خیلی خشک گذشت امیدوارم به توهم خوش گذشته باشه.
بعد دکتر تصمیم گرفتم بیام خونه هرچی مامان مهشید اسرار کردند دوباره بیا بریم خونه ما گفتم نه باید برگردم
وای وقتی رسیدم انگار دلم برا همه چیز تنگ شده بود برای همه وسایل خونه ولی حس روز اول عروسیم را داشتم که از خانواده ام جدا شده بودم.
بعد دوساعت که بابا خوابید پاشدم تا تونستم گریه کردم
انقدر که گفتم الان که شما ترکم کنی ولی دست خودم نبود شروع کردم با خاله شیرین تو وایبر حرف زدن که کلی دلداریم داد تا آروم شدم.
2روز اول پرستار مامان بتول برامون غذا پخت ولی تصمیم گرفتم خودم غذا بپزم این جوری کمتر هم حوصله ام سر میره بابا هم همش میگه دلم دست پخت خودت را میخواد.
دیگه شروع کردم روزا باهات صحبت کردم از روز قبل میگم از امروز و کارای که باید بکنیم خیلی این کار به خودم کیف میده.
با بابایی بهت میگیم فندق ،خودم که باهات حرف می زنم می گم عسلکم.
روز ها قرآن میخونم کتاب میخونم ولی عزیزم برای من که از6 صبح بیدار بودم و مشغول تا 10شب که از خستگی خوابم میبرد خیلی سخت شده که همش تو خونه ام حوصلم سر میره یکم عصابم خورد میشه بزرگترین مشکل اینکه خوابم خیلی کم شده و شبها تا 4 صبح بیدارم ولی خوب چه میشه کرد شاید برگردم سر کار امیدوارم شرایطش فراهم بشه.
فندق مامان مواظب خودت باش دوست دارم خیلییییییییی زیاد.![]()


ما برگشتیم خونه 


